یزدان سلحشور

آثار و نظرات "ی.س"شاعر , نویسنده , منتقد و روزنامه نگار

 
نویسنده : یزدان سلحشور - ساعت ۸:۳٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ بهمن ۱۳۸٧
 
طبقه دوازدهم

وقتى قرار است کسى، کسى را بکشد آدم ها دو دسته مى شوند، آنهایى که مى توانند و آنهایى که نمى توانند. خدمت آقاى بازپرس هم عرض کردم؛ بنده از آنهایى هستم که نمى توانند؛ یعنى اگر پایم را به غفلت روى یک مورچه بگذارم تا دو هفته عذاب وجدان دارم اما از تقدیر گریزى نیست. تقدیر ما هم این شده که حالا به عنوان متهم قتل، از نوع درجه یک، جلوى شما، آقاى قاضى، باشم.
خب! من نمى خواستم آن آقا، آقاى حسرتى را بکشم. شاید خنده دار به نظر برسد، خودش مى خواست [خنده حاضران در محکمه] خب! خنده ندارد. یک بار داشتم توى آبدارخانه دفتر آقاى حسرتى جدول حل مى کردم، شش افقى اش جمله اى بود که نام گوینده اش را مى خواست که بلد نبودم. جمله این بود: «هر اتفاق ناجورى، بار اول گریه دار است و بار دوم که تعریفش کنى، خنده دار مى شود.» یا یک چیزى در این مایه ها. شما چه بخندید، چه گریه کنید من یک آبدارچى منتظر حکم قصاص که بیشتر نیستم. نمى گویم که آقاى حسرتى، مرحوم آقاى حسرتى، در حق من بد نکرد. چرا! همین کار را کرد. نه فقط حقوق دو ماهم را نداد که «پول پیش» خانه ام را وقتى توى خانه پدرزنم زندگى مى کردیم و مى خواستم به کسى بدهم که توى بازار باشد و خرید و فروش که کرد، سهم شرعى ما را هم بدهد، از من گرفت و هورتى بالا کشید. فقط پول من نبود، ۴۰ تا شاکى دارد که همه بست نشسته اند توى یک ماه اخیر در دادگسترى محترم. رفتم پهلوش؛ داشت شال و کلاه مى کرد که جمع کند و برود دبى؛ بلیتش را ۲۰ روز قبل خودم گرفته بودم. گفته بود براى کارهاى یک قرارداد نان و آب دار مى رود آن ور آب؛ از پدر و مادر متوفا که اینجا هستند عذرخواهى مى کنم اما   همه اش چاخان بود [خنده حاضران در محکمه] اصلاً هم خنده دار نیست. گریه دار است که پولت را بخورند و بعد هم مجبورت کنند که هلشان بدهى از پنجره طبقه دوازدهم، بیفتند روى سبزه هاى باغچه پائین برج، [خنده حاضران در محکمه] خب! بخندید! شاید من هم اگر جاى خودم، جاى شما بودم مى خندیدم. بله! مى گفتم.‎.‎. داشت شال و کلاه مى کرد و سه ساعت بعد هم، قصد پریدن داشت و مى خواست یک جورى سنگ قلابم کند که همراهش زنگ زد و دو، سه دقیقه اى حرف زد و بعد زد زیر گریه؛ یعنى اول، پیشانى اش را محکم کوبید روى میز مستطیلى قهوه اى سوخته اى که برایش از سنگاپور آورده بودند. شروع کرد جویده جویده حرف زدن که حالى ام شد زنش، پول ها را برداشته و شب قبل رفته پاریس و از آنجا زنگ زده که این هم تلافى این همه سال بى وفایى. واقعیتش را بخواهید ناراحت شدم، خواستم بروم زیر سماور را روشن کنم و یک چاى آماده بگذارم روبه رویش که پنجره را باز کرد و خواست بپرد بیرون. یقه اش را گرفتم که این کار را نکند اما لب پنجره بود و دیوانه شده بود. با سر خواباند توى دماغم و من هم بى اختیار هلش دادم. از پزشکى قانونى هم براى دماغم، یک ماه استراحت گرفته ام. دیه اش مى شود هفت میلیون تومان [خنده حاضران در محکمه] حالا هم هرچه شما بفرمایید آقای قاضی؛ مى خواهید باور کنید، مى خواهید.‎.‎. [مى زند زیر گریه] تقدیر است دیگر!


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : یزدان سلحشور - ساعت ۸:٢٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ بهمن ۱۳۸٧
 
اشباح

در افسانه ها آمده  مردى بود که از تمام دنیا یک «پیکان» داشت.
  و آن «پیکان» را در خیابان هاى تهران این طرف و آن طرف مى کشید براى مسافرکشى و شب ها توى همان پیکان مى خوابید در تپه هاى قیطریه. [آن موقع، هنوز «قیطریه» فقط تپه بود و تپه؛ و مأمورهاى شهردارى هم جرأت نمى کردند شب ها بروند آن طرف چه رسد به آدم هاى معمولى. خب! وضع و اوضاع آن موقع اینطور بود.]
و یک شب که توى پیکانش خوابیده بود، صداهاى عجیبى به گوش اش خورد شبیه «یوهاهاها» که مخصوص ارواح سرگردان است و در ۲۰۰ مترى هم، یک توده آتش دید که چند نفر دورش نشسته بودند. از توى پیکان درآمد و قفل کرد و رفت طرف توده آتش. دید اى دل غافل، چهار تا آدم عجیب و غریب اینجایند. یکى شان سر نداشت، یکى شان سرش، از دهن به بالا را نداشت. یکى شان یک آدم نصفه بود یعنى از وسط، از بالا به پائین نصف شده بود. یکى شان هم که کامل بود هى چشم راستش را از حدقه درمى آورد و مثل توپ پینگ پنگ مى زدش زمین که هوا برود و سرگرم شود. خب! مرد پیکان دار هم چاره اى نداشت. آمد کنار اینها نشست. آن آدمى که سر نداشت - و طبیعتاً دهن هم نداشت - شروع کرد مثل کر و لال ها با زبان اشاره حرف زدن اما مرد چیزى حالى اش نشد. آن آدمى که نصفه بود شروع کرد به ترجمه کردن اما چون نصفه بود حرف ها نصفه نصفه از دهنش مى آمدند بیرون و باز هم چیزى حالى اش نشد. آن آدمى که از دهن به بالا را نداشت شروع کرد به کامل کردن حرف دومى اما چون دماغ نداشت، نفس اش مى گرفت و نصف حرف ها را قورت مى داد. آخرش آن آدم سالمه که با چشم راستش بازى مى کرد، چشم را توى حدقه گذاشت و گفت: «مى پرسند تو که آدم زنده اى چه دل و جرأتى دارى که آمده اى اینجا خیلى نترسى یا خیلى بى مخ ؟»
مرد گفت: «من فقط مى ترسم که پیکانم خراب شود و دیگر نشود از توش پولى درآورد. شبح که ترس ندارد.» و براى این که ثابت کند اصلاً نترسیده شروع کرد با سوت، آهنگ یک تصنیف قدیمى را زدن که مال عارف قزوینى بود و اضافه کرد: «خودم توى کنسرتش بودم.» آن وقت «شبح کامل» گفت: «تو از همه ما عجیب ترى درویش خان؛ شده اى مسافرکش اشباح و خبر ندارى.» و مرد یک دفعه یادش آمد که اولین کسى بوده که در ایران توى تصادف ماشین مرده و این که خودش توى موسیقى، از عارف خیلى سرتر بوده و یادش آمد که توى همه این سال ها دست به ساز نزده.
گفت: «توى بساط تان، تارى، سه تارى هست ؟»
بقیه حرفى نزدند. راستش بعضى چیزها توى دنیاى اشباح گیر نمى آید؛شاید براى همین است که آنها را مى شود در سالن هاى کنسرت دید که کنار ما نشسته اند و با حسرت، گوش مى کنند.

 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : یزدان سلحشور - ساعت ۸:٢٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ بهمن ۱۳۸٧
 
نقد ادبى به شیوه پست مدرنیستى

چند تا شاعر مى شناسم که گاهى دور هم جمع مى شوند و براى هم شعر مى خوانند نه از این شعرها که آدم مى خواند چیزى حالى اش نمى شود از همان ها که معنایش مشخص است و معلوم. آدم هاى جالبى هستند یکى شان اهل نیشابور است. مى گوید استاد دانشگاه بوده در رشته ریاضیات و حالا بازنشسته شده.یکى شان خیلى علاقمند است به عطار نیشابورى و ترکى استانبولى را خوب خوب صحبت مى کند و ارادت دارد به منطق الطیر.یکى شان، نصف جهان را گشته و حتى به چین هم سفر کرده و آخرش هم این روزها، علاقمند شده به باغبانى. مى گوید: «هیچ چیز مثل گل و گیاه نمى شود.»آخرى هم که در مسابقات جهانى حفظ و قرائت قرآن کریم، سال هاست جزو هیئت داوران است به استادى و حرف اول و آخر را مى زند و البته پایش را از شهرش بیرون نگذاشته، با «وب کم» به طور زنده، مسابقات را برایش پخش مى کنند و خب، ایشان هم نظر خودشان را مى دهند.این چهار شاعر، محفل خودشان را دارند در منزل شاعرى مشهدى که هر ماه، یک هفته، مى آید شیراز تا در منزل دومش، پذیراى دوستان باشد و شاعر دیگرى هم هست که از ترس روس ها، سال هاست که از جمهورى هاى آسیایى اتحاد جماهیر شوروى فرار کرده و آمده در مملکت مادرى خودش؛ فقط از عشق و عاشقى مى گوید.این ها ماهى یک بار جمع مى شوند دور هم و غیر از شعرخوانى، دقتى مى کنند در نشریات ادبى که ببینند چه خبر است، چه کار مى کنند جوان ها و البته خون دل مى خورند که چرا اوضاع این طورى شده. بنده هم به عنوان روزنامه نگار - نه شاعر - سرى مى زنم به این محفل، گاهى. آنها مى پرسند: «شما چرا کارى نمى کنید؟ » مى گویم: «اى آقا! شعر شما آقایان را همه ملت مى خوانند و شما نتوانستید به عنوان حافظ و سعدى و مولوى و خیام و فردوسى و نظامى کارى بکنید از بنده نورسیده چه کارى برمى آید؟ » حرف منطقى که جواب ندارد. قبول مى کنند اما ماه بعد، دوباره مى پرسند اگر من رفته باشم شیراز. یک بار هم گفتم: «شما فکرى بکنید » خب! دست شان از دنیا کوتاه است؛ نمى دانم! شاید من خیالاتى شده ام؛ اما باید کارى کرد. اگر آنها هم قهر بکنند و بروند، چه باید کرد ؟چند شاعر نوآمده را مى شناسم که دنبال همین کارند تا آنها بروند و پشت سرشان را هم نگاه نکنند. دیگر نمى دانند اگر آنها نباشند این مردم براى شاعرها، تره هم خرد نمى کنند!

 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : یزدان سلحشور - ساعت ۸:۱٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ بهمن ۱۳۸٧
 
سه مرد و یک مرگ

از تمام جهان دو اسب داشت کهر.
یکى را خلیفه خواست به زر.
یکى را وزیر خواست به ضرب ترکه رز.
چون اسب نمانَد، آن «به» که به دجله، سر در آب برى و رخت از این جهان ببرى. چون خواست که غرقه کند خود را به آب دجله، ماهى مطلا، سر از آب بیرون کرد، گفت: «آرزو کن به سه خواسته تا روا شود.» آرزو کرد که خلیفه باشد. خلیفه شد و نیمى از جهان، به زیر فرمانش بود؛ پس اسب کهرى را دید بى همتا که از آنِ مردى بود که از تمام جهان دو اسب داشت فقط؛ زر داد و اسب بخرید و به فراشان گفت که در گذر، به کمین، زر از مرد بستانند؛ و ناگاه، چشم بگشود و کنار دجله بود. ماهى گفت: «به خطا رفتى. دومین را بگو.» خواست که وزیر باشد. چنان قدرت یافت که چون امر به امرى کردى، خلیفه را که مهر بر او بود، توان ایستادن برابر آن خواسته نبود پس مردى را دید که از تمام جهان، دو اسب داشت کهر که یکى را خلیفه به زر ستانده بود. وزیر گفت: «چنین نکنم.» فرمود که مرد را آورند و پاى در فلک گذارند و خود به ضرب ترکه رز، چنان از وى جرأت گرفت که به چار شاهد مرد، گواهى داد که اسب، از آنِ وزیر است؛ پس چون گواهى تمام شد؛ چشم بگشود و کنار دجله بود. ماهى گفت: «خطا رفتى؛ آخرین خواسته را بگو!» مرد خواست که تنها یک مرد باشد با دو اسب کهر؛ بى آسیب خلیفه و وزیر. پس، همان شد که خواست اما از دو اسب کهر، رعنایى ستانده شد و چون اسب کهر، رعنا نباشد به چه کار آید؟ خلیفه و وزیر را با او کارى نبود. این بار، خود گفت: «خطاست.» و کنار دجله بود. ماهى گفت: «آنچه در توان داشتم عرضه کردم.» مرد گفت: «آرى، عرضه کردى.»  در آب پرید تا غرقه شود؛ غرقه شد اما خلیفه را نیز آب در کاسه بلورین، به وقت نوشیدن، به گلو پرید و خبه شد؛ اما وزیر را به وقت عیش، پاى سست آمد و به حوض درافتاد و سر در کنار ماهیان سرخ، چشم از جهان فروبست. پس سه مرد، غرقه شدند به یک مرگ؛ و دو اسب کهر، به صحرا گریختند و تا پایان جهان بچرخند تا کوه ها فرو ریزند؛ دریاها به جوش آیند.

 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : یزدان سلحشور - ساعت ۸:۱٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ بهمن ۱۳۸٧
 
قصه ی شعر

خیلى قبل از آنکه افسانه اى باشد، همه واقعیت ها، آنقدر عجیب بودند که اگر براى آدم هاى امروزى تعریف شوند، فکر مى کنیم افسانه اند اما براى آدم هاى دوران خودشان، هرگز عجیب نبودند؛ مثلاً آدم هایى بودند که در سیصدسالگى، شبیه چهل سالگى ما بودند یا در پانصد سالگى، شهرى را به تنهایى مى ساختند یا صد سال شعر مى سرودند و بر پوست درختان حک مى کردند و آن درخت ها، دو هزار سال زندگى مى کردند و به آیندگان مى رسیدند؛ اما آن درخت ها قطع شدند. در اواسط قرن نوزدهم مهاجرانى که به آن سرزمین هاى شعرخیز رفتند، براى خانه سازى، آن درخت ها را قطع کردند و پوست شان را با علامات نامفهوم و زبان بى معناى نگاشته بر آنها در اجاق ها ریختند؛ و به همین سادگى، شعرها بدل به ابر شدند. به سفر رفتند. فراز سرزمین هاى دور یا نزدیک، باریدند و گل ها را در رنگ هاى متفاوت شان، نشانمان دادند؛ اما در اواخر قرن نوزدهم، گل ها چیده شدند تا در کارخانه هاى عطرسازى به ادکلن هاى گرانقیمت بدل شوند و آنقدر جوشانده شدند تا جانشان به رؤیاها پیوست و بدنشان، به خاک. خاک، آن بدن هاى معطر را به علف بدل کرد و درخت؛ تا باد بر آنها بوزد و شعر شناور در برگ ها و سبزینه ها را به این سو و آن سوى جهان ببرد؛ اما در اوایل قرن بیستم، ما آن درخت ها را قطع کردیم و آن علفزارها را شخم زدیم تا شهرهاى صنعتى خود را بسازیم و دیوارهایى بلند ساختیم تا باد را به شهرهاى ما راهى نباشد. باد، شعرهایش را به کوه ها برد تا در انعکاسى ناگهانى، کوهنوردانى اندک، که به آن جانب رو مى کنند بشنوند؛ اما کوهنوردان اندک، بسیار شدند و هتل ها و رستوران ها، کوه ها را از صدا تهى کردند. اواسط یا اواخر قرن بیستم بود؟ به گمانم هر دو!
و حالا در قرن بیست و یکم، واقعیت ها، رنگ افسانه به خود گرفته اند و دیگر کسى، شعرهایش را نه به درخت مى دهد نه به ابر نه به گل نه به علف نه به باد.
فقط یک بار، در نوامبر ۲۰۰۵ بود که شعرى کوچک را دست باد دیدم که در روزى بارانى، آن را نشان مردمى مى داد که بى خیال به هر سو مى رفتند؛ مردم فکر مى کردند دوره گردى است که فال مى فروشد؛ اما باد، دوره گرد نبود.


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : یزدان سلحشور - ساعت ۸:٠٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ بهمن ۱۳۸٧
 
شاعرانه مثل هر روز!


گفتم: «مقر مى آیى!» زدم! کف پاهایش به بنفش مى زد و چرک و خون، پر کرده بود شیارهاى پوست را. به نظرم شاعرانه آمد. وقتى آمدم دفتر، براى استراحت، آن را روى کاغذى، به گُل ارغوانى که در باد پر مى ریزد تشبیه کردم. «رسولى» گفت: «دکتر! کم کم دارى دل رحم مى شوى! قبل از مقر آمدن «طرف»، کابل زنى را قطع کردى. حالا هم که دارى شعر      می نویسى. به نظرم باید بروى مرخصى!»
گفتم: «هایکوست دکتر! هایکو! اوج هنر و زیبایى ژاپنى است. پر از ظرافت است و خلاصه ی آیین ذن است. باید ژاپنى را بلد باشى که بتوانى لذت کامل ببرى از این نوع شعر. در ضمن ربطى به کیفیت کار من ندارد. اگر «طرف» بیشتر کابل مى خورد، امکان تجمع خون در رگ هاى ساق پایش بودکه در نهایت به قطع پا منجر مى شد. متهم بدون پا که مقر نمى آید دکتر!»
خندید. چایش را هورتى کشید بالا؛ گفت: «اگر این زبان را نداشتى چه مى کردى ؟» گفتم: «مى رفتم قصاب مى شدم مثل تو! شنیده ام از صحنه هاى بازجویى عکس گرفته اى و فرستاده اى براى تیمسار نصیرى. ایشان هم گفته اند آدم را یاد سلاخ خانه مى اندازد. دل نازک جناب تیمسار شایان تحسین است!»
رسولى گفت: «اى بابا! کى قدر خدمت را مى داند. ما براى بقاى تخت و تاج، دیگر نزدیک است متهم را تکه تکه کنیم به دستور امثال این جناب و در انتها، ایشان دل نازکى مى فرمایند.» استکان خالى چاى را کوبید روى نعلبکى بى نقش و نعلبکى از چهار جهت، ترک برداشت و در دم شکست. بیرون رفت. خودکار را برداشتم و پشت جعبه مقوایى و سفید سیگار «زر»م نوشتم:
«صبحدم
از چهارجانب به سرخى زد
طناب رها در باد
مرد را به آواى مرغابى ها سپرده بود.»
از روى صندلى چرمى بلند شدم که ظاهراً چندان هم چرمى نبود چون پیراهنم به پشتم چسبیده بود از شدت عرق. به خودم گفتم: «دوباره شروع شد، لعنت!» و در ِ دفتر را پشت سرم به هم کوبیدم مثل هر روز.


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : یزدان سلحشور - ساعت ۸:٠٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ بهمن ۱۳۸٧
 
نصیحت آلمانى

خدمت اعلیحضرت عرض کردم:«مردم به هوادارى شما قیام کردند و آن مستبد قجر را به زیر آوردند. زنده باد شاه. زنده باد پهلوى.»
فرمودند:«غلط زیادى! از کى تا به حال، مردم یک شبه عوض مى شوند ؟»
عرض کردم:«غافل بودند آگاه شدند. جان نثار هم شدم فرش کاشان، پهن شدم زیر قدوم شما که از ایتالیا تشریف بیاورید به کشور.»
فرمودند:«زاهدى! نوکرى پدر ما را کردى و خبر داریم که با آلمان ها سرى داشتى و سرّى؛ بعد هم که با انگلیس ها بستى. نکند علیه مصدق، همان اهل «قلعه» قیام کردند که عکس شان، توى آلبوم افتاد دست آن سرگرد انگلیسى که دستگیرت کرد در مهر ۱۳۲۰ » خندیدم. پادشاه اهل مزاح بودند. عرض کردم:«پدر تاجدارتان فکر مى کردند که دنیا دست آلمان هاست. خب! غلط فکر مى کردند چوب اش را، هم سلطنت خورد هم ما چاکران درگاه. حالا مشخص شده که ارباب دنیا دو کشورند انگلیس و آن آدامس به دهن هاى ینگه دنیایى. چیزى که عیان است چه حاجت به بیان است .بنده هم مصلحت را در تعویض دوست دیدم. به هر حال، این تعویض، براى هر که بد بود براى شما که حسنه بود!» نکته را دریافتند اما امروز ،اهل نکته پردازى نبودند. در غضب بودند. فرمودند:«خیانت ات را خدمت جلوه مى دهى سپهبد ؟کسى که با امریکایى ها و انگلیسى ها، علیه دشمن ما متحد شود چرا علیه خود ما متحد نشود؟ » فهمیدم سعایت شده. گفتم:«خلاف به عرض رسانده اند.‎..» فرمودند:«هوس شاهى کرده اى؟ هنوز مصدق در تبعید، جان به بدن دارد و تو فکر کرده اى آن الاغ هایى که ما را دوباره به سلطنت برگرداندند به همین آسانى این سلطنت را به خاطر یک جاسوس آلمانى فاسد ساقط مى کنند؟ » خواستم عرض کنم:«این طور نیست» که فرمودند: «خفه!» فرمودند جل و پلاسم را جمع کنم و بروم به یکى از همین سفارتخانه هاى کوفتى تا جلوى چشم شان نباشم.گفتم:«به چشم!» خواستم دست شان را ببوسم که دست شان را عقب کشیدند. فرمودند:«سگ زخم خورده گاز مى گیرد.» از درگاه شاهى بیرون آمدم. این وزیر خارجه انگلیس را باید هزار تکه کنم. آخر آشغال! کمى رازدار باش! درست حرف هاى مرا گذاشته کف دست شاه! سرگرد هانس راست مى گفت که نمى شود در معامله به انگلیسى ها اعتماد کرد؛ این را یک روز پیش از آنکه به عنوان رئیس شبکه جاسوسى آلمان ها در ایران، به انگلیس ها لوش بدهم گفته بود. بیچاره ،آخرش، مرده و زنده بودنش مشخص نشد.

 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : یزدان سلحشور - ساعت ٧:٥٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ بهمن ۱۳۸٧
 
مصلحت خوانچى

خدمت ایشان عرض کردم: «قواى روس و انگلیس، مشغول پیشروى به سوى ایران اند. چه باید کرد ؟مصلحت بیندیشید کارى کنیم. کشور از دست رفت.» فرمودند: «آنها را که به وقت ضرور، مصلحت اندیش بودند از دایره حیات بیرون بردیم و حالا، چاپلوسان، گریخته اند یا پیام مى فرستند به دول متفق که ایران را تسلیم کردیم، جیره را برسانید مواجب طالبیم.»
قدم مى زدند و مى فرمودند. بشقاب ناهارشان را کوبیدند روى کاشى ها، پلو، ولو شد روى سبیل هاى سلطان صاحبقران که فرموده بودند نقش اش روى کاشى هاى ناهارخورى باشد تا شازده هاى قجر بدانند که قجر هنوز زیر پاى پهلوى است. عرض کردم: «از آنها که عزل کردید، یک نفر هست که با انگلیس ها هنوز سرى دارد و سرّى؛ اگر بفرمایید احضار شود که خدمتى کند به این سلطنت؛ البته عجالتاً بشقاب پلو را عوض کنم »
فرمودند: «کارد توى این شکم که اجنبى از شاه مملکت، لولو بسازد براى سر خرمن. گور پدر آن پدرسگ «داش هیتلر» که هى پیغام فرستاد که «دو ماه دوام بیاورید خودم را مى رسانم»با ارتش ماست، دوغ بیندازم از خلیج فارس تا تهران، که روس و انگلیس غرق شوند؟ »
تنگ دوغ را روى کاشى ها شکستند. هزار تکه شد روى کله سلطان قجر. پا کوبیدند روى فرق ناصرا لدین شاه. عرض کردم: «دوغ بیاورم یا فروغى را خبر کنم براى مصلحت اندیشى ؟»
فرمودند: «دوغ بیاور! هنوز عصبى ام! مى خواهم دو تا پارچ دیگر را روى همین کاشى ها خرد کنم. تلفن خانه فروغى را هم بگیر مى خواهم صحبت کنم.»
از تالار ناهارخورى بیرون آمدم. زنگ زدم به جناب فروغى. گفتم: «الطاف شما مزید. خوانچى اعلیحضرتم. فرمودند تماس بگیرم که صحبت کنند با شما. سفارش ما را هم به سفیر انگلیس بکنید که در امان باشد آن چند هکتار ناقابل از تصرف روس ها.» متصل کردم خط را به تلفن تالار. در این چند سال حذر مى کردم از گوش ایستادن پشت در اما حالا که تاج، بى تخت مانده بود از شاه مملکت هم ابهت، موى خرس شده بود که غنیمت بود و نبود. گوش ایستادم. فقط داد مى زدند و چند فحش ناموسى هم حواله آقاى چرچیل کردند که خیلى قزاقى بود و از شاه مملکت، بعید بود. فرمودند: «باشد! استعفا مى دهم که سلطنت بماند براى پسرم.» و باز پا کوبیدند؛ به گمانم روى ملاج سلطان قجر.


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : یزدان سلحشور - ساعت ٧:٥٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ بهمن ۱۳۸٧
 
پرونده مضاعف

کسى نمى داند کى، چه وقت اما لابد از همان وقت که آسمان شروع به باریدن کرد و ما از بهشت زهرا برگشتیم و مادر گفت: «جوانم رفت» و غش کرد و این آخرین غش اش بود و ما، دوباره برگشتیم بهشت زهرا، این بار براى دفن مادر.‎.‎. لابد از همان وقت بود که این مرد آمد جلو و گفت عاشق شده؛ عاشق خواهر عبدالله شده و این که از همرزم هاى عبدالله است و اگر عبدالله مقر آمده بود و جایش را لو داده بود به ساواک، حالا او هم اعدام شده بود عین عبدالله.
کسى نمى داند کى، چه وقت اما لابد از همان شب چهل مادر و پسرم؛ آمده بود جلو و گفته بود: «پدر! من هم مثل پسر خودت. پسرت رفت حالا من مى خواهم جایش برایت پسرى کنم.» و دخترم راخواستگارى کرده بود.
دخترم دوستش داشت. از همان شب عقد گفته بود که این همان آدمى است که عبدالله، شب ها و روزها را با او سر آورده و خلق و خوشان یکى شده.
گفته بود: «پدر! عبدالله رفت حمید آمد. حمید شد پسرت.» و گریه کرده بودجلوى آینه بخت اش؛ این گریه ها شگون ندارد.
کسى نمى داند کى، چه وقت اما احتمالاً از همان موقع که من نوه ام را بغل کرده بودم توى بیمارستان و اسم اش را گذاشته بودم عبدالله و بوسیده بودمش؛ و حمید گفته بود: «خانه کار دارم.‎..» و رفته بود. حتماً همان وقت بود که یکى آمده بود و تنه زده بود به من و آن کاغذ را توى جیبم گذاشته بود که اخطار بود: «فکر کرده اى چرا بعد از مرگ پسرت، ساواک، دیگر سراغ تان نیامده؟ از حمید بپرس!»
و من، کلافه شده بودم و رفته بودم خانه، دنبال حمید و حمید، خانه نبود و بى هدف، بدون این که بدانم دنبال چه، لباس هایش را گشته بودم. برگشته بودم بیمارستان و این بار، «طرف» آمده بود جلو؛ گفته بود: «پسرت را.‎..» گفته بودم: «لوداده؟ » گفته بود: «کاش لو داده بود. باز جوى پسرت بوده و چون عبدالله مقر نیامده، براى تکمیل پرونده اش، خودش را این طورى جازده جاى یکى از بچه ها که زیر شکنجه مرده.» گفته بود: «همه مان یک سال احتیاط کردیم و دور و بر خانواده ات آفتابى نشدیم. من هم خطر کرده ام که آمده ام. عبدالله در حقم برادرى کرد. نتوانستم ببینم خواهرزاده اش، بچه بازجویش باشد.» و رفته بود. کدامشان ساواکى، کدامشان مبارز بودند ؟کدامشان راست مى گفتند پدر نوه ام یا کسى که ادعا مى کرد.‎.. ؟کسى نمى داند.‎.‎. اما، من حمید را کشتم.

 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : یزدان سلحشور - ساعت ٧:٤۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ بهمن ۱۳۸٧
 
وسط خیابان؛ تنها!


- «آشغالا رو بریزین وسط خیابون آتیش بزنین!».
- «کورشدم!»
- «این چى بود؟ »
- «آشغالارو بریزین وسط. راهش همینه!»
- «آشغال کجا بود! چشام نمى بینه!»
- «روزنامه رو آتیش بزن. همونى که دستته.»
- «این، خبر رفتنشه!»
- «آتیش بزن!»
تصویر شاه گر مى گیرد زیر آتش کبریت تا گاز اشک آور را خنثى کند؛ سه نفرى جمع مى شویم دور روزنامه تا بتوانیم نفس بکشیم. سربازها ماسک گاز زده اند. دارند جلو مى آیند. سر      «ژ۳»ها سرنیزه است. بغل به بغل هم جلو مى آیند. ما سه نفریم که دور و برمان خالى شده؛ گیر کرده ایم وسط خیابان و وسط «مه» حاصل از گاز. همدیگر را نمى شناسیم. آتش، ما را دور هم جمع کرده؛ و سربازها جلو مى آیند. آن «که» اورکت ارتشى تن اش است مى گوید: «رفت! شاه رفت! نیایین جلو! رفت! روزنامه نوشته. من خودم ارتشى ام. استوارم.» و سربازها جلو مى آیند. بعد، مى ایستند. گاز، کمتر شده و بادى که از آن سمت خیابان مى آید، کم کم «مه» را دور مى کند. فرمانده سربازها، یک سرهنگ است که کلت اش را دستش گرفته و ماسک گاز را از صورتش برداشته؛ مى گوید: «بله! رفت اما وظیفه چی میشه استوار ؟» و صاف، شلیک مى کند توى سینه ی استوار. استوار، مى افتد. استوار، اسلحه ندارد. استوار، چشم هایش بسته مى شود. سرهنگ مى گوید: «متأسفم!» مى گوید: «نمى شد کارى کرد.» مى گوید: «وقتى سرتیپ ساواکو توى لباس استوارى مى بینى که اومده زاغ سیاتو چوب بزنه، اومده ببینه چقد به وظیفه ات عمل مى کنى.‎..» مى گوید: «بدوید! شاید یکى دیگه توى راه باشه.»
بعد، سربازها و ما، هر کدام از طرفى مى رویم.
 بعد، استوار مى ماند وسط خیابان، تنها.


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : یزدان سلحشور - ساعت ٧:۳٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ بهمن ۱۳۸٧
 
کابین خلبان


پرسیدم: «قربان! خودتان مى نشینید توى کابین خلبان یا خلبان بنشیند؟ »
گفتند: «تا از مرز ایران بگذریم خودمان مى نشینیم.»
تازه وارد هواپیماى اختصاصى شان شده بودند و دستمال حریر خدمت شان داده بودم که اشک هاى مبارکشان را پاک کنند. عرض کردم: «رقت خاطر شما، شاهانه است اما این ناسپاس ها ارزش اشک هاى ملوکانه را ندارند.» فرمودند: «الاغ! براى ملت گریه نمى کنم. این، یک چیز طبیعى است. مثل این است که از خانه ات بیرون ات کنند.» عرض کردم: «شما که نمى روید سفر قندهار. براى تفریح و رفع خستگى، دو قدم مى روید و دو قدم برمى گردید.» فرمودند: «دیگر پیر شده ایم. مثل روزگار مصدق نیست که رمق داشتیم. حالا احساسات غلبه مى کند. حس بدى داریم. یاد پدرمان زنده شده. به گمانم دیگر این خاک را نبینیم.» عرض کردم: «تشریف نمى برید پیش خانواده؟ نگرانند در کابین اختصاصى!» فرمودند:«دیگر چه مانده غیر از زن و فرزند. آن از برادرها و این هم از خواهرها. امیدوارم ارتش کارى بکند.» رفتند به کابین خلبان که خودشان خلبانى کنند. معمولاً چنین نمى کنند اما یکى، دو ماهه اخیر مشکوک اند به همه؛ اعتماد نمى کنند.
***
مى روم به کابین خلبان، عرض مى کنم: «قربانتان بشوم از مرز ایران گذشتیم ؟چیزى میل ندارید؟ » میل دارند و از مرز هم گذشته ایم.
مى گویند: «دیگر مى شود سکان را دست خلبان داد.»
مى گویند: «چقدر این هواپیما وضع اش شبیه ایران است.»
مى گویند: «به همین راحتى، سکان را دادم به نخست وزیر.»
مى گویند: «سلطنت را مى اندازد پائین این پدرسوخته.»
مى گویند: «البته دیگر کار از کار گذشته، ما هم از مرز ایران گذشته ایم.»
مى گویند: «آن دفعه که از ایران رفتیم مثل این دفعه نبود. سه روز بعد برگشتیم. جوان بودیم. مى شد انتظار داشت که نمى میریم و دوباره برمى گردیم.»
مى گویند: «پیرى بد چیزیست. شاهنشاه پیر، عین شیر پیر است باید چشم اش به دهن شیرهاى جوان باشد که یک تکه گوشت پرت کنند جلواش.»
مى گویند: «تمام شد؛ انگار.‎..» و آرام، گریه مى کنند.


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : یزدان سلحشور - ساعت ٧:٢٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ بهمن ۱۳۸٧
 
فیلیپس مبله

گفتم: «آقایان! دو کار مى شود کرد؛ یا همه را به گلوله ببندیم، یا کوتاه بیاییم.»
گفتند: «تیمسار! شما فکر مى کنید که اینجا عمان است و اینها هم «ظفار» هستند؟ اینها، پسرخاله پسردایى پسرعمو دخترخاله دختردایى دخترعموى خودمانند. نمى شود همه را به تیر بست و بعد هم راحت گرفت خوابید و خر و پف راه انداخت.»
گفتند: «هر چیزى راهى دارد. باید گز کرد میانه را گرفت. بالاخره این مردمى که حالا توى خیابانند تا دیروز جیک شان هم در نمى آمد حتماً ما کار غلطى کرده ایم که ریخته اند توى خیابان. کندوى عسل را تا موقعى که خالى نکرده اى، زنبورها کارى ندارند با سارق عسل اما وقتى عسل تمام شد و چیزى براى خوردن نداشتند حمله مى کنند. ما حکم آن زنبوردار را داریم باید عسل، به قاعده برداریم.»
اینها همه اش حرف مفت بود. «دخترخاله پسرخاله دخترعمو پسرعمو!» کسى که ناسزا بگوید به اعلیحضرت، برادرم باشد مى گویم دوشقه اش کنند. فکر کرده اند که اگر بریزند توى خیابان و صداشان را بکشند روى سرشان، سربازان جان فداى سلطنت مى ترسند! اگر به من بود کارى را که آن امریکایى هاى بى عرضه در ویتنام نکردند در همین تهران مى کردم اما به من نیست. گوش اعلیحضرت را پر کرده اند که من، شرایط، حالى ام نیست. این بزمجه هاى ژیگول، مى روند خدمت ایشان، عرض مى کنند: «دست به اسلحه ببرید رابطه مان با غرب خراب مى شود. همین حالا هم نمى توانیم جواب کارهاى ساواک را بدهیم. کوتاه بیایید!» آنقدر عرض کرده اند که اعلیحضرت را برده اند جلوى دوربین که بگوید: «اشتباه کردم!» شاهنشاه و اشتباه؟ یک روز هم از زندگى ام باشد آن رضا قطبى «بى همه چیز» را که اختیار رادیو و تلویزیون را با فامیل بازى و قرتى بازى به دست گرفته دار مى زنم. مى گویم: «آقایان! آقایان! شما نظامى هستید! شما که نباید حرف چهار تا لباس شخصى مافنگى را گوش کنید!» آجودان شخصى ام مى آید تو و مى گوید: «قربان! تلویزیون را روشن کنم؟ مهم است!» با سر اشاره مى کنم و فیلیپس مبله رنگى را روشن مى کند. اعلیحضرت توى مهرآباد است و دارد مى رود. مى گویم: «پفیوز! یک رگ بابات توى بدنت نیست!» مى کوبم روى میز شیشه اى و «ترک»، چند شعبه مى شود و پیشروى مى کند عین تارهاى عنکبوت.

 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : یزدان سلحشور - ساعت ٧:٢٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ بهمن ۱۳۸٧
 
سه سیم یعنى بن بست

گفتم: «بدو!»
دوید. «گاردى»ها پشت سرمان بودند. یکى شان گفت: «ایست!» بلافاصله اکبر را کشاندم توى کوچه بغلى و پاى راستش، آخرین قسمت بدنش بود که پیچید توى کوچه و همزمان صداى شلیک «ژ۳» بلند شد و دیدم پاشنه کفش اش رفت!
گفتم: «بدو!»
گفت: «چطور ؟»
گفتم: «این طور!» یقه اش را گرفتم و شروع کردم به دویدن. با کفش بدون پاشنه، مى لنگید و مى دوید. دوباره یکى گفت: «ایست!»
گفتم: «بشمر!»
گفت: «چى رو ؟»
گفتم: «سیماى برقو!»
گفت: «چهار تا!»
گفتم: «بپیچ!»
پیچیدیم. دویدیم؛ اما کوچه ‎.‎.‎. بن بست بود!
گفتم: «لعنت! لعنت! لعنت! اداره برق بى عرضه!»
گفت: «یعنى چى؟ »
گفتم: «چهار سیم یعنى کوچه؛ سه سیم یعنى بن بست. اینجا چهارسیم اش، بن بسته!» گفت: «در یکى از خونه ها رو بزنیم!» نگاه کردم، اطرافم فقط دیوار بود؛ در، اصلاً نبود. نگاه کردم، آن طرف دیوار روبه رو، میله پرچم بود و صداى «قدم رو» مى آمد. گفتم: «شاهکار شد پسر! شاهکار شد! اون طرف پادگانه!» یکى گفت: «ایست!» برگشتم. سرباز «گارد» روبه رویم بود اما «ژ۳» را نشانه نرفته بود کاملاً. گفتم: «مى خواى بزنى؟ » گفت: «من تیرانداز اول گردانم؛ اگه مى خواستم بزنم پاشنه کفش رفیق ات نمى رفت، پاش مى رفت!» اکبر گفت: «خیلى مردى!» سرباز گفت: « بى خیال!» گفت: «بن بستایى که به پادگان هم مى رسن چهار سیمن!» گفت: «.‎..» برگشت و رفت. اکبر گفت: «به نظرت یه پاشنه تخم مرغى نو چند در میاد؟ »


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : یزدان سلحشور - ساعت ٧:۱٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ بهمن ۱۳۸٧
 
صورتى از آینه

پس گفت «بند» بر وى نهند. کس نپرسید از چه؟ چون خلیفه بر وزیر دانشمند خشم گیرد، هر که به شفاعت آید، بسوزد!
نگاهبان «بند»، روزى خور وزیر بود به ایام آسایش؛ گفت: «از فرمان خلیفه گریز نباشد اما پاس آن همه نعمت که مرا دادى، چون به مرگت فرمان دهد، آسوده راهى ات کنم نه به عذاب!» و وزیر، به عذاب، لبخند بر لب آورد که لطیفه اى بود در آن ایام بى لبخند.
پس خلیفه گفت که از وى، نه پسر ماند، نه فرزند پسر، نه فرزند فرزندپسر؛ وزیر را هر سه بود. هر سه را پیش چشم اش بکشتند و او، تنها گفت: «نه!» خلیفه گفت از وى، نه دخترماند، نه فرزند دختر، نه فرزند فرزند دختر؛ وزیر را هر سه بود. هر سه را بکشتند و هر بار، تیغ خون چکان را، پیش چشمانش نشاندند که سر در یوغ داشت؛ تنها گفت: «نه!» پس خلیفه گفت بکشیدش که این چنین زخم خورده اى، چون رخصت یابد، از این «تخت» جز قصه اى به جاننهد. نگاهبان «بند» را فرصت اداى دین آمد؛ گفت: «یا وزیر! فرمودکه به زجر بکشم! پاى ات ببرم و دستت ببرم و زبانت ببرم؛ آنقدر خون از تو رود که عبرت گیرند مردمان؛ سر از تو ببرم آنگاه، پیش خلیفه برم. من سر ببرم و تو را از رنج رهانم و آنگاه و پاى و دست و زبان ببرم.» وزیر را لبخند بر لب آمد که لطیفه اى بود در آن ایام.‎.‎.
پس خلیفه، چون سر از وزیر بدید جدا، گریست. گفت به یکى «آرى»، این همه رنج از تو برخاستى؛ و کس نپرسید آن «آرى» بهر چه بود آن «نه» بهرچه؟ چون ظلم بر کسى آرى، ظلم بر تو آرند. خلیفه را از این حکم گریز نبود. «خوره» به جان اش افتاد؛ چنان تباه، که صورتى از آینه برگزید تا هر که «رو»ى خویش، در صورت او بیند؛ و یک بار، وزیر را به خواب دید که به گلستان مى خرامید و مى گفت: «این همه، به یکى «نه» فراهم آمد خلیفه! باختى! خلیفه ‎.‎.‎. باختى!» چون بیدار شد، بر تباهى زیبایى اش گریست. گاه باشد که خداوند، اعمال و صورت آدمیان را یکى کند.

 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : یزدان سلحشور - ساعت ٧:٠٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ بهمن ۱۳۸٧
 
اشک و حسد

گفتند «خون مشخص باشد» دستکش سفید بردستان پدر نهادم که خون از اغیار بپوشاند. گفتند «چشمان متوفا، مرگ را گواهى دهد» عینک سیاه بر چشمان پدر نهادم که مرگ وى را از اغیار بپوشاند؛ درشکه سلطانى، بر در حضرت عبدالعظیم بود؛ شاه را به درشکه نشاندم و پرده را کنار زدم تا مردمان گمان نبرند که تیر، کارگر آمده. به درشکه ران گفتم: «بران! مطمئن و آرام!» و دست سلطانى را به دست گرفته، براى مردمان تکان دادم؛ دست راست بود به گمانم؛ به تهران، راهى شدیم.
* * *
در راه کلاغان بى شمار بودند.
در راه، برگ ها بر زمین مى ریختند.
در راه، ابرها را سر گریستن بود.
در راه، پدر، سر به شانه من نهاده، مرده بود.
اما.‎.‎.‎. پدرسوخته سلطنت را به یکى دیگر داد!
اما.‎.‎. این الاغ تیر خورده، به آن مظفر میرزاى مشنگ، تخت را بخشید.
اما.‎.‎. پدر! کاش اندى از آن جان رفته در کالبد داشتى تا به زجر، از تو مى ستاندم.
* * *
به تهران رسیدیم؛ آرام و مطمئن.
ضارب را براى تمشیت از پى مى آوردند.
گفتم: «استنطاق بماند بعد از رفع و رجوع از این میت.»
گفتم: «آنقدر بزنیدش که جانش درآید.»
گفتم: «چون در کفن پوشاندید شاه را، براى وداع آخر، خواهان دیدار اویم؛ مى خواهم با پدر وداع کنم.»
* * * 
پس چون با پدر، تنها شدم در غسالخانه، آن خنجر مرصع  که به من بخشیده بود، در قلبش نشاندم دو بار؛ هربار با جمله اى: «براى آن که تنها، انضباط پایتخت به من دادى»؛ «براى آن که انضباط کشور دریغ کردى از این پسر!» بعد، در زخم ها، پنبه چپاندم؛ خنجر را در غلاف نهادم؛ کفن را، هم آوردم. بیرون آمدم. گفتم «بگریید! که سلطانى عادل، از میانمان رفت»! و ‎.‎.‎. گریستم!

 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : یزدان سلحشور - ساعت ٦:۳٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٩ بهمن ۱۳۸٧
 
خطا و صلاح

گفت: «بعضى کارها را مى شودکرد. بعضى کارها، حتى از دست من هم بر نمى آید.» و کارهایى که در پیشگاه امیر سرندیپ کرده بود:
۱- فیلى را از فنجان مطلاى امیر بیرون آورده بود؛ اول خرطومش را؛ بعد، سرش را؛ بعد تنه اش را و پاهایش را؛ وفیل، به قاعده، همان بود که هر فیلى.
۲- قصر امیر را از جنگلى که در آن نهان بود به میان رودى عظیم نهاده بود و پلى را از کشمیر، به رود آورده بود به زمزمه بیتى از عبدالقادر بیدل.
۳- جنگلى را در گردویى جاى داده بود و گردو را به درنایى بخشیده بود که به دلتاى نیل برد و قاصدى، پس از شش ماه، از آن سامان پیام آورده بود که پرندگان هندى، در دلتاى نیل مى خوانند.
۴- از چوبى خشک، نهالى برآورده بود و آن نهال رابر کشیده بودو برنا ساخته بود و انبه اى هندى بر آن نشانده بود که چون آن را به تیغ شکافتى، جویبارى از عسل، بر علفزار جاى گرفتى و ماهیانى سرخ به هیئت چشمانى گشوده و رخشان، در آن جویبار مى گذشتند و چون به بى تابى، از جویبار عسل به بیرون مى جستند به گیلاسى با نقش چشم بدل مى شدند.
۵- آینه اى ساخته بود که نقش آدمیان را مى نمود اما چون دست به سیماب آن  بردى، آن که نقش تو بود، تو را به درون کشیدی و به سرزمینى  رساندی که رؤیاهادر آن، به هیئت «حقیقت» بودند ؛ مى پنداشتند که آدمیان، رؤیایند.
۶- سنگى را شکافته بود و در دل آن ، کهکشان ها را نمایانده بود که گرد ابرى به شمایل ققنوس مى چرخند و سیاراتى را پیش چشم آورده بود به حد یک ارزن؛ گفته بود چون هر ذره را بشکافید، از این گونه، بسیار در آن باشد.
۷- به خاک دست برده بود و خزانه سرندیپ را از ذرات طلا انباشته بود.
امیر گفت: «من، تنها از تو خواهم که «زمان» را از نو بیاغازى ؛ تا آنچه راکه نیازمودم به خطا، بیازمایم به صلاح.» «شعبده کار» گفت: «نشود. خطا و صلاح، همان بود. گریزى از خسران نیست. زمان را به شعبده نتوان از سر گرفت. فرصت، همان بود که بود.» پس، در حجاب شد و از پی، نه به افسانه، نه به حقیقت، کس او را ندید.


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : یزدان سلحشور - ساعت ۸:۳٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۸ بهمن ۱۳۸٧
 
بازى «زمان»

توى آب غوطه مى خورد و بالا مى آمد.
دستش را بلند مى کرد انگار کمک بخواهد.
یک روز آفتابى بود وسط مردادماه.
کسى اطرافم نبود.
کنار ساحل بودم با چوب ماهیگیرى ام و یک ماهى داشت به قلاب نوک مى زد. جاى خلوتى بود. گفتم : «نرو توى آب!» این مسافرها به خرج شان نمى رود. گفتم: «هیچ اعتمادى به این قسمت نیست. زیر پاى ات خالى مى شود یک دفعه!» به خرج شان نمى رود. ماشین اش را پارک کرد. اول، یک ساعتى قلاب انداخت. یک ماهى هم به قلاب اش نوک زد اما یکدفعه هوایى شد و رفت توى دریا. گفتم: «من شنا بلد نیستم اگر گیر کردى.‎.‎. » و حالا دارد توى آب غوطه مى خورد و بالا مى آید. دستش را بلند مى کند انگار کمک بخواهد؛ و یک روز آفتابى ست وسط مردادماه.
***
پس آدم این طور مى میرد؛ بالا مى آیى پائین مى روى، خفه مى شوى.
دست تکان مى دهم که «کمک!» و از جایش تکان نمى خورد. نمى آید توى آب. انگار که نیست. انگار که نمى بیند؛ و من، مى میرم کم کم؛ هى چسبیده به آن قلاب لعنتى به آن چوب ماهیگیرى لعنتى.
آدم، این طور مى میرد وسط تابستان.
زیر پاى آدم، این طور خالى مى شود.
این طور آگهى ترحیم مى چسبد به دیوار.
چرا نمى آید توى آب؟ چرا آن چوب لعنتى را ول نمى کند ؟چرا مثل یک خیال، دائم، محو و ظاهر مى شود؟
***
وقتى فاصله مرگ و زندگى، دو دقیقه باشد گاهى وقت ها، گذشته و حال با هم قاطى مى شوند. گاهى وقت ها، خودت را مى بینى با یک چوب ماهیگیرى، کنار ساحل که دارى یک غریق را نگاه مى کنى یا خودت را غریق مى بینى که دارى از آن ماهیگیر کمک مى خواهى؛ واقعیت کدام است؟ کدام شان، گذشته، کدام شان آینده است؟ ماهى به قلاب نوک مى زند و تو همزمان، بالا و پائین مى روى. همزمان، مى میرى و زنده مى مانى.

 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : یزدان سلحشور - ساعت ۸:٢٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۸ بهمن ۱۳۸٧
 
هیس! خواب است

- «نپرس!»
- «بعدش؟ »
- «نمى شود گفت.‎..»
- «بعدش؟ »
- «مجبور شدیم کل خانواده را بکشیم.‎..»
- «یکى یکى کشتید ؟»
- «خب! دلم نمى آمد. بچه کوچک داشتند اما «سیروس چلاق» گفت «پاى صد میلیون وسط است ما که نمى خواهیم گیر بیفتیم »  نمى خواستیم.‎..»
- «چطور شد که پدر خانواده شک کرد؟ »
- «سیروس چلاق، یک سال توى دفترش کار کرده بود و هی... یک پایش هم کوتاه تر از آن یکى بود.‎..»
- «فقط از همین؟ »
- «نه! «سین »ها را «شین» مى گفت. «طرف» هم شک کرد. اشتباه کرد که گفت «سیروس! تویى؟ » حال همه مان گرفته شد. حال من، حال «کورش سوسول»، حتى حال «سیروس چلاق». ما آمده بودیم دزدى نه قتل؛ اما.‎.‎. چاره اى نبود.‎..»
- «هر کدام تان یک نفر را کشتید؟ »
- «کورش، سر زن صاحبخانه را توى «فر» گذاشت و گاز «فر» را باز کرد. به نظرم زجر نکشید. دست و پایى زد اما.‎.‎. زجر نکشید. سیروس، مرد را با کمربندش خفه کرد. من موافق نبودم. مرگ بدى بود اما سیروس هى داد مى زد: «چایى بیارم قربان؟نسکافه میل دارید؟ » و پاهاى مرد توى هوا، بالا و پائین مى رفت. روى صندلى، طناب پیچ شده بود و آنقدر تکان خورد که طناب ها، تقریباً شل شده بودند. خب! مرگ خوبى نبود. اصلاً نپسندیدم.‎..»
- «بچه را تو کشتى؟ »
- «نپرس!»
- «تو کشتى؟ »
- «سه سالش بود اما.‎.‎. چاره اى نبود. به نظرم آمد اگر متکا را بگذارم روى صورتش، زیاد زجر نمى کشد؛ دست هایش را تکان مى داد انگار بخواهد بغلم کند. مى دانى آقاى بازپرس! من هم بچه دارم. به زنم گفته ام بچه را نیاورد ملاقات. چون هر وقت که مى بیندم دست هایش را عین همان بچه تکان مى دهد؛ یادم هست متکا را که از روى صورتش برداشتم مثل این بود که خواب رفته؛ آهسته، در اتاق را بستم. گفتم: «هیس! خواب است.» به گمانم، همین را گفتم.»


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : یزدان سلحشور - ساعت ۸:٢۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۸ بهمن ۱۳۸٧
 
گوشت مخصوص براى چلوکباب

تنها یک نفر مى توانست حرف زده باشد.‎.‎.
بازجو گفت: «همه چیز روشن است. شما مى خواستید یک عملیات مسلحانه را طراحى کنید. ما مى دانیم. اطلاع داریم. پول خرج مى کنیم که بدانیم. آن همه پول که دولت توى رستورانتان ریخته بود کفایت نمى کرد؟ اعلیحضرت قرار بود سه شنبه بعد آنجا شام میل کنند. فکر کردید مملکت بى صاحب است که شما شاه مملکت را بدزدید و کشور را به دست بگیرید ؟»
اصلاً این حرف ها چه دخلى به من داشت ؟من از پاریس دعوت شده بودم که بیایم اینجا، راه پاریس به تهران را براى شاه کشور نزدیک تر کنم. بد کرده بودم حقوق  ۲۰ هزار فرانکى «ماکسیم» را ول کرده بودم و آمده بودم با عایدى ماهانه ۱۰ هزار تومانى، رستوران «چلو» را مى گرداندم؟
بازجو گفت: «فکر نمى کردید که شنود گذاشته باشیم نه؟ مردک! چرا نگفته بودى که توى ماکسیم، براى «برژنف» ، سوفله قرقاول درست کرده اى ؟همانجا به خدمت اجنبى درآمدى ؟»
«طرف» از مخ خلاص بود! یادش رفته بود که همین یک ماه قبل، به دستور مستقیم وزیر دربار، براى سفیر اتحاد جماهیر شوروى، قرمه سبزى مخصوص ارسال کرده بودیم و به دستور، کمى مسهل قاطى غذا ریخته بودیم تا سفیر، براى دو دقیقه هم شده از نامه محرمانه وزیر امور خارجه شان دور شود تا عامل ما در سفارت، از روى نامه میکرو فیلم بگیرد.
گفتم: «ببین الاغ! کارى نکن که از کار، بیکارت کنم. خود من، سرتیپ اداره هشتم ام. ببین چه خرتوخرى شده که آت و آشغال هایى مثل تو براى من تعیین تکلیف مى کنند! شنودتان کدام گورى بود! مى خواستیم ببینیم نفوذ «بخش داخلى» در عملیات «بخش خارجى» در چه حدى است. به آن پادوى احمق تان که پسر عمه تیمسار نصیرى است، یک لیست غذاى چینى دادم. ابله فکر کرد که من عامل مائوتسه تونگم!» گفتم: «تمامش کن! اعلیحضرت دستور چلوکباب مخصوص داده اند. کارى نکن که با گوشت خودت، مخصوصش کنم!»
به گمانم مؤثر افتاد چون یک ساعت بعد، توى رستوران بودم. خب! حسابى دخل اش را آورده بودم. گفته بودم: «نه! نترس! من چلوکبابم با گوشت گوساله است نه الاغ!»

 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : یزدان سلحشور - ساعت ۸:۱٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۸ بهمن ۱۳۸٧
 
افتخارى ست براى من!

گفتم: «کمى آن طرف تر بگیر!»
گفت: «نترس! خالى ست»
خب! اسلحه خالى هم ترس داشت چون دست کسى بود که مخ اش خالى بود!
گفتم: «سروان! اسلحه خالى را هم طرف کسى نمى گیرند!»
گفت: «توى این ارتش، آدم ترسو جایى ندارد!»
معمولاً این حرف ها را به یک سرهنگ نمى زنند اما این یکى، سروان جیش الشعبی بود. اگر یک گلوله، توى مخم هم خالى مى کرد، کسى نمى پرسید: «چرا ؟»
گفتم: «آدم ترسو یعنى من آدم شجاع یعنى تو ؟»
گفت: «این طور فرض کن!»
آدم هاى جالبى بودند؛ قایم مى شدند توى خط دو، اگر پیشروى مى کردیم، مى آمدند و توى پیروزى شریک مى شدند، اگر عقب نشینى مى کردیم، مسئولیت شکست با ما بود! این یکى، نوبر بود چون یک راست از توى دانشکده، آمده بود«خط.» پرمدعاتر از بقیه بود و قدرتش را بیشتر از آن چیزى که بود تصور مى کرد. بقیه شان، مى دانستند که توى «خط»، یک ژنرال هم نباید زیاد شاخ و شانه بکشد چون ممکن است یک دفعه از پشت، یک گلوله خالى شود توى ملاج اش و بعد هم گزارش کنند: «کار، کار ایرانى ها بوده!» اما این یکى، اصلاً حالى اش نبود.
گفت: «سرهنگ! این کلت دسته صدفى، هدیه خود رئیس جمهور است به من! توى دوره مان، اول شدم. کلت خودشان را هدیه دادند. خب! اگر هم پر باشد ‎.‎.‎. سعادتى است که با کلت ایشان کشته شوى!»
گفتم: «بله! افتخارى ست! مى شود نگاهش کرد »
کلت را گذاشت توى دست راستم. گلنگدن را قبلاً کشیده بود. خشاب، دست خودش بود.
گفتم: «افتخارى ست براى من!» و لوله کلت را گذاشتم روى پیشانى اش. خندید اما خنده اش ابدى شد. صداى گلوله مجال نداد خنده اش را جمع کند.
گفتم: «توى دانشکده یادت ندادند اول خشاب را در بیاور ی بعد گلنگدن را بکشی؟ »

 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : یزدان سلحشور - ساعت ۸:۱٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۸ بهمن ۱۳۸٧
 
چشمه اژدها

از افسانه ها فقط پایان خوش شان در ذهن مى ماند اما این یکى پایان خوشى ندارد.
یکى بود، یکى نبود.
و مرد، مرده بود.
و زن داشت گریه مى کرد.
و شمشیر شکسته بود.
و اژدها، خود ِمرد بود.
و مرد گفته بود به زن که شک نکند، شمشیر را فرو کند توى قلب اژدها.
و زن، دلش را نداشت.
گفته بود: «نمى توانم! این همه راه را هفت سال و هفت ماه و هفت روز آمدم تا شوهرم را بکشم؟ »
مرد گفته بود: «راهش همین است. طلسم، همین است.»
* * * 
یکى بود، یکى نبود.
مردى بود که روز، اژدها بود و بعد ازغروب آفتاب، تبدیل به آدم مى شد؛ پس، در یکى از همین غروب ها، دخترى روستایى را دید که براى آوردن آب به چشمه آمده و چشمه در قرق اژدها بود. مرد به دختر گفت: «نترسیدى که غذاى اژدها شوى؟ »
دختر گفت: «هرچه خدا بخواهد.» مرد، خوش اش آمد. با دختر، برگشت خانه شان و از پدر دختر، خواستگارى اش کرد. مهریه دخترهم، آزاد کردن چشمه از دست اژدها بود. هفت روز و هفت شب، اهل آبادى جشن گرفتند. شرط مرد با دختر این بود که هر روز صبح، اذان که زدند بیدارش کند که برود سر کار و زندگى اش و غروب برگردد. خواهر هاى دختر، شیطان شدند و توى جلدش رفتند که «خب! یک بار هم شده صدایش نکن!»
* **
یکى بود، یکى نبود.
زن، شمشیر را روى سنگى شکسته بود و اژدها، به مردى مرده بدل شده بود. زن گریه مى کرد، گریه مى کرد. از اشک هایش، چشمه اى درست شد که اسم اش را مردم آن نواحى گذاشتند چشمه اژدها. چشمه از چشم هاى زنى مى جوشید که نقش اش روى یکى از صخره ها بود. کسى نمى داند آن نقش را چه کسى کشیده؛ کسى نمى داند که آن نقش، فرجام زنى بوده که طلسم را نفهمیده. این ها البته، همه افسانه است اما کسانى که نزدیک چشمه اژدها مى روند، هاى هایى محو را در لرزش برگ ها مى شنوند و دست سنگى یک مرد را مى بینند که از توى صخره ها، به بیرون دراز شده.به گمانم همه ی قصه همین بود!

 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : یزدان سلحشور - ساعت ۸:٠٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۸ بهمن ۱۳۸٧
 
برکه

از هوا یخ مى بارید. گفتم: «بدجورى سرد است.» سرد بود. حمید هم مى دانست. گفت: «چقدر گفتم آن چکمه تاکمر را بپوش؛ به گوش ات نرفت. حالا با این همه آب، توى این چکمه زیر زانو، «طى» نشوى خوب است!» گفتم: «صداشان مى آید. به گمانم اردک ها را دیده اند.»
صداشان مى آمد. مرداب، سفید سفید بود. فقط همان تکه برکه اى که یخ نزده بود، عین آئینه، درخت هاى اطراف را نشان برف هایى مى داد که آرام آرام رویش مى نشستند و محو مى شدند. حمید گفت: «آمدند،؛ آماده اى؟ » مرغابى ها، روى آب برکه نشستند میان دو تا اردک زنده و هفت تا اردک پلاستیکى. نخ پاى آن دو تا اردک زنده را کشیدم آمدند کنار. ما زیر چند شاخه خیس و شکسته پناه گرفته بودیم. مرغابى ها، بیست تایى مى شدند. حمید گفت: «خب ؟» گفتم: «بزن!» مال حمید، «یک لول» آلمان غربى بود. ماشه را کشید و ساچمه ها پر گرفتند و نشستند توى تن مرغابى ها. ده تایى پرشکسته شدند و بقیه هم موقع پریدن، گرفتار ساچمه هاى «دولول» مجارى من .
یکى شان البته، روى برکه ،پائین نیفتاد. افتاد دویست متر آن طرف تر. به حمید گفتم: «تا شکاربان نرسیده، با تور همین ها را جمع کن، تا آن یکى را بگیرم.» دویدم. با چکمه هاى پر از آب دویدم و وقتى بالاى سرش رسیدم، داشت با یک بال، خودش را روى برف ها مى کشید.
ساچمه به پاهایش گرفته بود و بال چپ اش. نفهمیدم خیال برم داشت یا واقعاً نگاهم می کرد. دیدم برف، همین طور توى مردمک هایش مى آید پائین. بعد، خودش را تندتر جلو کشید. طورى که انگار امید داشت در برود. نوکش را باز کرد. بخار از توى دهنش مى زد بیرون.
چاقوى شکارم را گذاشتم بیخ گلویش ‎.‎.‎. وقتى برگشتم، حمید، بقیه را کنار برکه روى یک خط مستقیم نامرئى، روى برف خوابانده بود و چاقوى شکارش را از جیب  درآورده بود ‎.‎.‎. گفت: «شروع کنیم ؟» احتمالاً خیال بود اما توى چشم آنها هم، برف داشت آرام آرام پائین مى آمد. گفتم: «باید تمامش کنیم.» گفتم: «به گمانم، سردشان است.»

 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : یزدان سلحشور - ساعت ۸:٢٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱ بهمن ۱۳۸٧
 
نگاهى به گزیده اشعار محمدعلى بهمنى
تغزل گریز غزل گو!


یک
«در این زمانه ى بى هاى و هوى لال پرست
خوشا به حال کلاغان قیل و قال پرست
چگونه شرح دهم لحظه لحظه خود را
براى این همه ناباور خیال پرست
به شب نشینى خرچنگ هاى مردابى
چگونه رقص کند ماهى ى زلال پرست
رسیده ها چه غریب و نچیده مى افتند
به پاى هرزه علف هاى باغ کال پرست
رسیده ام به کمالى که جزاناالحق نیست
کمال دار براى من کمال پرست
هنوز زنده ام و زنده بودنم خارى ست
به چشم تنگى ى نامردم زوال پرست»
- «خدایش بیامرزد- پدرم را مى گویم- که به جاى مدرسه مرا به چاپخانه فرستاد. من هم مخالفتى نداشتم؛ چون مى توانستم زودتر از همه آدم ها که در چاپخانه کار نمى کردند، عکس هاى مجله هایى را که در آنجا چاپ مى شد، تماشا کم یا شکسته بسته نوشته هایشان را بخوانم. بى شک چاپخانه بهترین و بزرگترین مدرسه اى بود که من با توفیق اجبارى در آن راه یافتم.
تأثیر موسیقى لالایى مادر بود یا گوش سپردن به حال و هواى شاهنامه خوانى هاى دور کرسى نمى دانم! اما با نوعى وزن آشنا شده بودم... اولین دفتر شعرم «باغ لال»، در سال۱۳۵۰ به وسیله انتشارات بامداد منتشر شد و دومین دفتر «در بى وزنى» (۱۳۵۱)، اجازه پخش رسمى نیافت. چند جزوه کودکانه- به شعر- و یک دفتر عامیانه را تا سال۱۳۵۵ به وسیله انتشارات پدیده منتشر کردم... حادثه اى نیز سبب شد مدتى ترانه سازى کنم که شرحش را لازم مى دانم: گره خوردگى هایم با شعر و علاقه زیاد به حضور در شب هاى شعر و نشست هاى ادبى عصرها و خلاصه از صبح تا نیمه شب در پى مقوله هایى از این دست دویدن، مشکلاتى از جمله بیکارى را برایم فراهم کرد. پسرم «بهمن» چشم و زبان باز کرده بود و از پدر تقاضاى سیب درختى داشت و من بیکار و بى پول، شبى آنچنان در برابر چشمان به شوق سیب نخوابیده او شکستم که شعر «هزار مرتبه کوچک تر» حاصل آن دقایق است:
با کوله بار خستگى ام بر دوش
از رنج روز آمده بودم
«بهمن» به شوق میوه سلامم گفت
- دستم تهى زمرحمت باغ-
آن شب هواى خانه چه شرجى بود
پیشانى ام چه بارش سردى داشت
تصویر کن!
تصویر کن!
مردى در آستانه در، مرد
مردى هزار مرتبه کوچک تر،
از چشم هاى کوچک «بهمن»
فرداى آن شب، برخلاف باورهایم، به گمان اینکه با درآمد ترانه سازى، هم مى شود زندگى کرد و هم از فضاى شعر دور نبود، چند سالى را پاى لنگى و درنگى ز[خودم] دورم داشت.»
به گمانم وقتى پاى گزینه اشعار کسى مثل بهمنى پیش مى آید، آدم باور مى کند که باید با غزل هایش طرف شود که به آن مشهور است اما ما، اغلب نمى دانیم که او روزگارى نوسرایى کرده و نوسرایى مى کند حتى اکنون؛ شاید به این دلیل که غزلیاتش مشهورترند و البته به مذاق مخاطبان خوشایندتر و من خود، غزل هایش را ترجیح مى دهم. چرا چون به این «شکل روایى» مسلط تر است. بهمنى در شعرهاى نوى خویش، اغلب، لحظات ناب را- مثل همان شعرى که براى پسرش گفته- در آب چشمانش غرق مى کند. شعر گفتن خونسردى مى خواهد!
دو
نمى خواهم دوباره وارد همان گود قدیمى شوم و دل کسى را که دوستش دارم و محتملاً تا این متن را نخوانده، محتمل بوده که دوستم بدارد، به دردآورم اما چه کنم که نیش منتقد نه از سر کین است...!
به گمانم کسى با من در این نکته تعارضى نداشته باشد که «بهمنى» یکى از پنج نوآور بى گپ و گفت عرصه غزل معاصر است و اقبال عامه به شعر وى، در سه دهه اخیر کم نظیر بوده است. او چیزى را در «غزل» کشف کرد که بسیارى نتوانستند. او کشف کرد که غزل مى تواند به سمت و سویى میل کند که «نیما» مى خواست شعر نو به آن «مصب» بریزد. «بهمنى»، «تنها بانى» غزل نو نیست اما او به دلیل گریزش از «مدرسه» [چه به شکل عینى و چه شکل «مثالى اش» چنان که مورد توصیه صائب است]، نوعى معیارگریزى را به غزل امروز بخشید که اندى بعد، به شعر نوى دهه شصت نیز سرایت کرد. این معیارگریزى ریشه در «هرج و مرج» ادبى نداشت بلکه نوعى تن به آب زدن و تر نشدن بود. در واقع، بهمنى، در عین «غزل نگفتن» غزل مى گفت یا در عین «غزل گفتن» غزل نمى گفت! چنین رویکردى را به فرض در آثار «منزوى» نمى توان دید. غزل منزوى، غزل است با همه آن ویژگى هایى که از غزل مى شناسیم و خواهان شراکت در «تغزل متن»ایم اما غزل بهمنى فاقد تغزل است حتى مواقعى که مى خواهد تغزلى بگوید فاقد تغزل است. حماسى هم نیست. یعنى یک «عشق» را جاى «عشق» دیگرى نگذاشته تا همان کارکردى را از متن متوقع شویم که از شعرهاى دهه چهل، توقع داریم. «بهمنى»، حرف زدن را جایگزین تغزل کرده است. بگذارید جاى آن، «درد دل کردن» را به کار ببرم. بهمنى درد دل مى کند و این کار را خطاب به خواننده شعرش مى کند. خب! براى درد دل کردن چه کار باید کرد اول باید طورى حرف زد که طرف مقابل حرفت را بفهمد یعنى زبانى را به کار گرفت که قابل فهم باشد براى مخاطب و دوم اینکه طورى این کار را انجام داد که «طرف» پا نشود برود پى کارش. بهمنى، احتمالاً، این شیوه را از همان محیط کارگرى چاپخانه آموخته است؛ یعنى فضایى که از «آموزش رسمى» به دور بوده و صائب، خیلى توصیه مى کند که شاعران بروند طرفش.
«بى شکل تر از باد شدم تا نهراسى
وقتى که من واقعى ام را بشناسى
پیداست که در حوصله جسم، نگنجد
این وسعت پر دغدغه این روح حماسى
ها... عاشق روییدن و تکثیر شدن ها!
در پیله پیراهنى خود نپلاسى
عریان شوو، انکار کن این جسم شدن را
تو جانى و جان را که نپوشند لباسى
تا مرگ رسیدیم و به سویى نرسیدیم
ما را به کجا مى برد این پرت حواسى »
با این همه، زبان شعرى بهمنى، از گذشته آمده. بگذارید بگوییم «نحو» شعر او از گذشته آمده و چندان به «نحو» امروز گفت و شنید هاى ما نزدیک نیست. من در بهمنى، کمتر انسانى امروزى را مى بینم. احساس مى کنم که او ، براساس جهان ذهنى حاصل از خوانده هایش از جهان کهن، به پدیده هاى جدید نگاه مى کند و همین نگاه، «نحو» شعرش را اینگونه رقم مى زند یا زده. شخصاً از غزل هایش لذت مى برم اما تصور غریبى دارم نسبت به آنها. تصور مى کنم که شاعرى از دهه هاى بیست و سى آمده و دارد با ما حرف مى زند. به گمانم او، نزدیک ترین زبان ممکن را براى فهم مخاطب امروز برگزیده یعنى نزدیک ترین زبانى را که به جهان او نیز، نزدیک است!

 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : یزدان سلحشور - ساعت ۸:٠۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱ بهمن ۱۳۸٧
 
نگاهى به مجموعه غزل «زخمه» از مریم  جعفری آذرمانى
پیروزى تمام عیار براى غزل جوان


یک
«هستم که مى نویسم بودن به جز زبان نیست
هرکس نمى نویسد انگار درجهان نیست
من آمدم به دنیا، دنیا به من نیامد
من در میان اویم، اویى در این میان نیست
آتش زدم به بودن تا گر بگیرم از تن
حرفى ست مانده در من، مى سوزد و دهان نیست
لکنت گرفته شاید، پس من چگونه باید
بنویسمش به کاغذ، شعرى که در زبان نیست»
مریم آذرمانى [یا چنان که از کتاب هاى پیشین اش مى شناسیم: مریم جعفرى] متولد ۱۳۵۶ است و با همان دو کتاب نخستین [سمفونى روایت قفل شده و پیانو] ثابت کرده است که غزلش نه از جنس غزل «پسا مشروطه» است که بزرگانش رهى و پژمان و غیره اند و نه از جنس غزل «پسا نیما» که شهریار و فیروزکوهى و ابتهاج و عماد و اخوان را مى شناسیم از میانه ایشان؛ که مشهورترند و نه از جنس «غزل نو» که منزوى و بهمنى و پدرام و رجب زاده از چهره هاى مشخص آن اند و نه از جنس غزل «دشت ارژن» و نه از جنس «غزل دهه شصت حوزه هنرى» که امین پور و حسینى و باقرى و محمودى و قزوه و کاکایى از آن میان مشهورترند و نه از جنس غزل قائم به ذاتى چون غزل «معلم» و نه از جنس غزل «فرم» و نه و نه؛ اما در واقع، همه این ها هم هست. به گونه اى اشتراک ساختارى این آثار است در متنى واحد و از این رو، آثار مریم جعفرى آذرمانى، در شعر دو دهه اخیر، یک «اتفاق» است؛ اتفاقى هیجان انگیز که مخصوصاً پس از آخرین اتفاق از این دست یعنى انتشار «مرد بى مورد» [سعید میرزایى] در دهه هفتاد، تا کنون تکرار نشده در حوزه غزل. تفاوت غزل «آذرمانى» با غزل «میرزایى» [که بعدها با همان قوت آن کتاب ادامه نیافت و گرچه پیروان بسیار یافت اما از آن میان، حتى یک تن هم به پایه و مایه او نرسیدند] در این است که غزل «میرزایى» همه آن آثارى که از آنها یاد شد، نیست، چیز دیگرى است و جنسى دیگر و چندان ریشه در گذشته یک قرنى غزل پس از مشروطه ندارد اما غزل «آذرمانى» هم هست و هم نیست. «نیست» به این دلیل که «فضاسازى» ، «رنگ آمیزى»، «مضمون سازى»، کاربرد واژگان روزمره و روایات روزمره در آن آثار، شکل دیگرى دارد و «هست» به این دلیل که مى توان در جاى جاى این غزل، به ریشه ها بازگشت و گرماى غزل «پسا مشروطه» را با هوشمندى غزل «پسما نیما» آمیخته دید و «به روز شدن» غزل نو را رد پا جست و کاربرد نشانه شناسى آیینى را - به شکل جدیدش- که مختص غزل حوزه هنرى است در جاى جاى شعر آذرمانى درک کرد و تعمق «نیمه فلسفى- نیمه عرفانى» غزل معلم را دریافت و سادگى و راحتى غزل «دشت ارژن» را آمیخته با کاربرد اوزان جدید، رد گرفت و نزدیکى به منطق نثر غزل «فرم» را به عینه دید.
«به شما مى نویسم اینها را ‎ آى مردم، مخاطبان منید
جوهر از خون چکیده است‎این بار، حرف زخم است مرهمى بزنید
عنکبوتى است پشت هر غزلم ‎ تار را مى تند قلم به قلم
که به چنگش گرفته در بغلم‎ دور دردم کمى دوا بتنید
گفته ام از نبودن از بودن ‎ از سرودن، مدام فرسودن
شعر یعنى به مرگ افزودن‎که شما زنده هاى این کفنید
شرح حال شماست دفتر من‎ اى درختان ریشه در سر من
مى نویسم اگرچه مى دانم که ‎ به هر شعر تازه مى شکنید
این غزل مثل هر غزل‎ ساده است شاعرش تاهمیشه‎آماده ست
گرچه از اوج خویش ‎افتاده ست مریم جعفرى ست کف بزنید»
شاید بیت پایانى، تنها یک خودستایى شاعرانه به نظر برسد اما نوعى احیاى آوردن نام شاعر است در بیت پایانى غزل که دهه هاست از غزل معاصر حذف شده است؛ مضاف بر این که، مسبوق به سابقه است در اکثر غزلیات هزار سال اخیر تا پیش از دهه پنجاه.
دو
«خواب مانده ام که مانده ام خواب دیده ام که دیده ام
قهرمان پشت صحنه ام پرده را خودم کشیده ام
هرچقدر تند مى دوم روى خط اولم هنوز
بیست و هشت سال مى شود روى غلتکى دویده ام
متن اصلى ام که مرده ام زندگى ضمیمه ام شده
بس که مرگ را ورق زدم تا ضمیمه ام رسیده ام
روز من هزار و یک شب است لحظه لحظه در روایتم
در روایتى که لحظه اى ست قصه هاى بد شنیده ام
چون که حرفهام کهنه است روى پوست مى نویسمش
روى پوستى که سال هاست از پس سرم بریده ام»
«زخمه» را مى توان یک جهش بلند در سیر کارى شاعر دانست و البته با توجه به تجربیاتى که از این دست جهش ها دارم، ممکن است یک «پایان» باشد ‎! متأسفانه هر جهشى، ترغیب ها و تشویق هاى بسیار را به همراه دارد که شاعران جوان را مقهور خود مى کند و هرچه  این ترغیب ها و تشویق ها، همگانى تر و مورد تأیید بزرگان اهل تمیز باشد، آینده آنان ، ویران تر! باور کنید که این تفکر، سیاه اندیشى نیست و حاصل نگاه منصفانه به زندگى ادبى بیش از ۵۰ شاعر «فوق مستعد» از نیما به این سوست. مریم جعفرى آذرمانى، اکنون در سى و یک سالگى خود، تأییدى همگانى را از سوى پیشکسوتان به همراه دارد و بزرگترین حامى معنوى شعر او «محمدعلى بهمنى»ست که قدر شعر و جایگاه ادبى اش در شعر چهار دهه اخیر ایران، محتاج توضیح نیست. آنچه «بهمنى» را - بیش از آن چه از شعر «میرزایى» به دفاع برخاست- جذب شعر آذرمانى مى کند، به گمانم همان ردپاى ریشه هاست و این که غزل جعفرى آذرمانى، به چارچوب هاى غزل هزارساله وفادار است و مخصوصاً «قافیه» را از آن نقش محورى در استحکام مضمون و روایت ساقط نکرده است. [پدیده اى که امروزه به هر سایت و وبلاگى که اختصاص به غزل جوان دارد سرى بزنید شاهد آن خواهید بود به گونه اى که اگر چینش مصراع ها را عوض کنیم، اکثر، به دشوارى و اغلب ، به ناممکنى، قافیه را مى توان جست یعنى فرقى میان «قافیه» با باقى کلمات نیست یعنى این آثار، در یک جمله : «غزل نیستند» شعرهایى نیمایى اند که به جاى کوتاهى و بلندى مصراع ها، به تساوى مصراع ها رسیده اند و خب! چه نیازى ست به این همه زحمت ؟شعر نیمایى بگویید و خلاص!] غزل هاى تازه مریم جعفرى که با «زخمه» منتشر شده اند حاوى ویژگى دیگرى نیز هستند نسبت به غزل هاى کتاب قبلى اش«پیانو» و آن هم این است که نوعى رهایى از «مضمون»[در عین «مضمون سازى»] که خاص شاعران سبک عراقى ست به فرهیختگى بیشتر «فضایى» و «معنایى» شعر او کمک کرده است. این شیوه را در شعر بهمنى و منزوى هم مى توان سراغ گرفت؛ یعنى به گونه اى بى خیالانه و غیرعمد به سراغ یک «مضمون» رفتن که انگار آن «مضمون» کلامى عادى ست که از ازل در زبان شاعر کاربرد داشته.
«هرکس که رسیده است تاسطحش، سطحى ست که از خودش فراتر نیست
باید فقط از غرور بنویسد از آینه اى که در برابر نیست
هرچند غزل به خون من آمیخت تیغى به رگم کشید و جوهر ریخت
هرچند که سر به گردنم آویخت در سطح به جز قلم، سرى، سر نیست
خوب از همه مى رسید و بد از هیچ، خوب است و به بد کشیده مد از هیچ
تا چند صدا در آورد از هیچ، در حلق جنون، صداى دیگر نیست
تاریک نوشته ام نمى داند روشن بنویسمش نمى خواند
خواننده من به نور حساس است چشمش که شبیه چشم من ، تر نیست
تا شعر نخوانده روبه بالایم تا کف بزنند رو به پائین ام
تشویق مخاطبان چه تکرارى است هر چند سرودنم مکرر نیست
دستم به جنون کلید را چرخاند پایم به لگد، دهان در را بست
حالا شب شعر من خصوصى شد دیوار چهار گوش من ، کر نیست»
و خب.‎.. باید منتظر آثار بعدى ماند که پیش تر خواهند رفت یا پاى پس خواهند کشید!

 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : یزدان سلحشور - ساعت ٧:٤٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱ بهمن ۱۳۸٧
 
خنده ی رعایا

گفتم: «فرموده اند نمى شود!» بعضى از این رعایا بدجورى لابه مى کنند. مى گفت: «حقیر، معمارم. دو ماه دخل نداشتم، مصالح بردم کثیر، خرج این و آن دادم که یکى گچ بزند، یکى سنگ ببرد یکى سرستون در بیاورد. والده ایشان فرمودند: «دو ماهه کار را تمام کن که مى خواهیم عید نوروز را در همین تالار آذین ببندیم.» کار شش ماهه را به دو ماه تمام کردم. الآن به دى آمده ایم و حقیر جز چهل ضربه ترکه تر و سى ضربه ترکه خشک که والده بزرگوارشان فرمودند بر کف پاى بنده بزنند، هیچ دریافتى نداشته ام. خدمت ایشان بفرمایید ایشان شاه مملکت هستند اگر ز باغ رعیت ملک خورد سیبى.‎..» گفتم: «مردک! فرمودند نمى شود! چند بار بگویم؟ خدمت شان عرض کردم. خنده نمکینى فرمودند از زیر سبیل هاى مبارک. برو و راضى باش که شاه مملکت به این لطیفه خندیده و نداده باز فلک ات کنند بدبخت! آخر طماع! آدم عاقل مى رود براى والده سلطان عجم، خرج کثیر مى کند که دخل کثیر با بهار و کمبوزه خیار بیاید؟ » از رو نرفت. از رو نمى روند این رعایا. البته دانستم که محتاج است و گرفتار در این چنبره ؛که به هزار و یک حیلت، به من صدراعظم التجا آورده. گفتم: «تا به این جا برسى چقدر خرج کردى؟ سبیل چند نفر را چرب کردى پدر سوخته ؟» پریشان ایستاده بود و بر سر، کلاه هم نداشت. یحتمل، نوکرهاى دربار، از کلاه بدبخت هم نگذشته بودند. پائین لباده اش جر خورده بود و به گدایان بیشتر شبیه بود تا به معماران. گفتم: «لباده ات چرا به این روزگار است؟ کار نوکرهاست؟ » رمقى دیگر برایش نمانده بود. سر به زیر انداخته و زبان از «نا» افتاده، بیشتر به زمزمه شبیه، گفت: «اهل سفره خانه مى خواستند دیگ شاهى را بردارند دستگیره نداشتند لباده بنده، دستگیره شد!» گفتم: «بایست!» رفتم به تالار آینه؛ شاه، کنت مونت کریستو را داشتند به فرانسه مى خواندند. ماوقع را گفتم. آنقدر خندیدند که کتاب از دست شان افتاد. فرمودند: «با این پدر سوخته نیازى به کریم شیره اى نداریم! به والده پیغام بدهید که سنگ و گچ، خوردن ندارد رودل مى آورد!» ایشان را با کنت مونت کریستو تنها گذاشتم. بیرون آمدم. گفتم: «کارت راه افتاد. پول را که گرفتى به اهل سفره خانه، چیزى بده که پول ات را زنده کردند!» پدرسوخته، خندید!

 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : یزدان سلحشور - ساعت ٧:۳٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱ بهمن ۱۳۸٧
 
یک فنجان قهوه

خدمتشان عرض کردم: «سفیر روس مى گوید نروید سفیر انگلیس مى گوید بروید!» گفتند: «خاک بر سر این سلطنت که یک سفر کوفتى شاه مملکت منوط به نظر اشقیا باشد.» عرض کردم: «قربانت شوم. سفیر روس از اشقیاست با آن بلیه ی  شاه کشى شان که به راه انداختند. سفیر انگلیس، به مصلحت حرف مى زند. تفرجى بروید؛ سردار سپه هم که هستند و امور مملکت را گاهى به تدبیر، رتق و گاهى به تقدیر، فتق مى کنند.» گفتند: «ابله! نظر به تاج دارد و به تخت هم، چندان به چشم پاک نمى نگرد. از در بروم بیرون، سلسله عوض مى کند. بعد، جواب ارواح اجداد تاج دار را چه بدهم؟ بگویم یک نفر میرپنج قزاق، آمد و ارثیه زرین را برداشت و من هم گریختم ؟عیب نیست ؟«شاه بابا» توى همان قبر شهررى اش، شمشیر مرصع اش را بر سنگ مرمر نمى شکند که این چه «نتیجه » اى بود در خاندان قجر؟ » عرض کردم: «اینها که فرمودید دروغ هایى است که بر این خادم سلطنت مى بندند. سردار سپه، سرسپرده سلطنت قجر است. سفیر انگلیس، محرمانه به من گفت، که پیش از خروج فوج قزاق از قزوین قسم قرآن گرفته از او که هواى شاهى به سرش نزند. مى گفت که.‎..» گفتند: «غلط کرده مردک! از کى تا به حال، سفیر انگلیس، مؤمن به اسلام شده که قسم قرآن بگیرد از یک قزاق که نه حلال مى شناسد نه حرام ؟» گفتم: «به هرحال چنین گفت و این حقیر هم به عرض رساندم. بالاخره تصمیم تان به رفتن است یا ماندن ؟» فنجان لب طلایى قهوه را از توى نعلبکى منقش به نقش سلطان صاحبقران برداشتند و قهوه شان را لاجرعه سرکشیدند. بعد، نعلبکى را گذاشتند روى فنجان و فنجان را برگرداندند. فنجان را که گوشه اى گذاشتند روى میز مرمر رگه دارشان، انگشت اشاره دست راست شان را در لرد قهوه ماسیده در کف نعلبکى زدند. گفتند: «تو ببین! تقدیر، در ماندن است یا رفتن ؟» در قهوه ماسیده، یک «راه» دیدم و نعلبکى را که چرخاندم، یک چمدان هم - نه به تمامى - نصف و نیمه، کنار «راه» بود. گفتم: «تدبیر، رفتن است.» گفتند: «تقدیر را خواستم پدرسوخته؛ نه تدبیر را!» گفتم: «در خاندان قجر، عمرى ست  هر دو یکى ست» انگشتان دست راست را یکى کردند و کوبیدند به پیشانى شان و زمزمه کردند: «خان عموى ارشدمان، این سلطنت به تیغ به دست آورد و لابد ما، به فال قهوه از کف مى دهیم. باشد! مى رویم. بگو چمدان ها را ببندند. ایران مى ماند و سردار سپه. جواب اجداد ما هم با تو! پرسیدند، مى گویم وزیر دربار ما، کفایت فال بینى هم نداشت!»


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : یزدان سلحشور - ساعت ٧:۱٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱ بهمن ۱۳۸٧
 
تعاریف جدید براى فیزیک نو


یکى بود یکى نبود.
از همه دنیا یه سیب بود که از بلندترین شاخه بلندترین درخت سیب دنیا تاب مى خورد و توش، ریزه میزه ترین کرم دنیا، فکر مى کرد صاحب یه قصر باشکوهه. اونقدر ریزه میزه بود این کرم که توى اون سیب، یک قصر چهار طبقه ساخته بود با هزار تا اتاق و روى سقف هر اتاق، یه چلچراغ زده بود از فسفر و دیوارو رنگ خزه کرده بود.کرم، کارى به بیرون سیب نداشت. فقط شبا، یه سر مى اومد روى شاخه و به بزرگترین چراغ دنیا که تا به حال دیده بود نیگا مى کرد. شما که مى دونین اون چراغ چى بود آره! ماه بود. کرم به خودش مى گفت: «من چى کم دارم؟ محکم ترین خونه دنیارو دارم. بزرگترین خونه دنیارو دارم. قشنگ ترین خونه دنیارو دارم. من پادشاه دنیام. من قوى ترین موجود دنیام. همه باید از من اطاعت کنن!» و بعد مى رفت توى قصرش مى گرفت مى خوابید و خواب پادشاهى بر همه دنیارو مى دید.خب! تا اینجا هیچ مشکلى نبود اما یه شب به سرش زد همون حرفارو به جاى این که تو دلش بگه بلند بلند بگه و این حرفا به گوش باد رسید. باد گفت: «خیال کردى! دنیا حساب و کتاب داره. فکر کردى که توى ریزه میزه میتونى هر چى فکر کردى به زبون بیارى و هیچکى، هیچى نگه !» هویى کشید و رفت سراغ سیب و سیبه رو را از شاخه کند و ول کرد پائین؛ فکر مى کنین چه اتفاقى افتاد؟ سیبه افتاد توى یه رودخونه و آب اونو برد.‎..؟ نه! فکر مى کنین که افتاد روى خاک نم گرفته کنار درخت؟ نه! درست افتاد روى سر «اسحاق نیوتن» و اون، جاذبه زمینو کشف کرد! بعضیا، همیشه خوش شانسن! الآن دیگه تو کتاباى درسى نمى شه اون نقاشى معروفو پیدا کرد اما هنوز توى یک کتاب قدیمى که توى یک موزه قدیمى داره خاک مى خوره نقاشى رنگى قشنگى هس که توش، نیوتن و سیب و اون کرم ریزه میزه را مى بینیم و پاى نقاشى، امضا شده «با تشکر از این ریزه میزه ‎/ نیوتن»؛ مى خواین باور کنین مى خواین باور نکنین!

 
comment نظرات ()